بازیگوشی
بیست و هشت ساله هم که باشى یک وقتى مى بینى بازیگوشى آمده
سراغت.
دلت بازى مى خواهد. دلت سر به سر گذاشتن مى خواهد.
دلت مى خواهد تمام روز، از آدم بزرگ بودن استعفا بدهى.
دوباره دخترکى باشى، از آن وقتهاى نو بودن دنیا.
دخترکى که جوابش "نمى دانم" نباشد.
آن اطمینان محکم آن وقتها چه خوشایند بود، نبود؟
****
سردرد دارم. خفیف و ملایم. جایى در پس زمینه ذهنم.
مال کم خوابى ست؟ مال روزپشت سر گذاشته ام است؟ نمى دانم.
سردرد؟ هست و نیست.
فردا دوباره باید زندگی کرد. حسش؟ هست یانیست.
نمیدانم..
****
از همه روزهاى این زمستان، امروز را قاب مى کنم و یک گوشه ى ذهنم براى
خودم قایمش مى کنم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



بازیگوشی
